نظریه هایی در خصوص پیدایش تراژدی 

1- تراژدی یا غم‌نامه یا سوگرنجنامه[۱] یا سوگنامه یا سوگ‌نوشت یا سوگ سرود،[۲] یکی از شکل‌های نمایشت است که ریشه در مناسک مذهبی یونان باستان دارد. تراژدی، توسط تسپیسِ ایکاریایی معرفی شد و نام خود را از «تروگوس» (به یونانی: τρογοσ) یعنی بز، و «اویدیا» یعنی سرود گرفته‌است.[۳] تراژدی برخلاف کمدی کشمکش میان خدا ویا شاهان و شاهزادگان است. تم غالب در اینگونهٔ نمایشی تقدیر و ناتوانی انسان در مقابل ارادهٔ خدایان است. پایان تراژدی کلاسیک به مرگ قهرمان یا پایان ناخوشایند دیگری ختم می‌شود. از منظر ارسطو هدف تراژدی ایجاد ترس و ترحم یا به عبارتی کاتارسیس در تماشاگر است[۴] و از دیدگاه شوپنهاور تراژدی، نمایش یک شور بختی بزرگ است.[۵] تراژدی تقلیدی است از واقعه‌ای جدی، کامل و با اندازه معین که به عمل و نه روایت و به زبانی فاخر ترس و شفقت را برانگیزد و موجب تزکیه نفس یا کاتارسیس شود.

 2- تراژدی کلمه ای است یونانی به معنای "سرود بز". یونانیان برای تئاتر و نمایش لغت تراژدی را بکار می بردند، این کلمه مرکب از لفظ "تراگو" یعنی "بز" و "اگل" یعنی "ترانه" است و معنای مرکب آن "ترانه بز" می شود. بز در نظر یونانیان باستان مقدس بود، از این رو نمایشگران خود را به صورت بز در می آوردند و در آغاز جنبه خنده آوری داشت تا اینکه پس از مدتها از کمدی جدا گردید و بصورت کاملی در آمد. در کتابهای لغت و در کتابهای ادبی زبانهای مختلف، تعریف کلمه "تراژدی" و شرح مفهوم و مصداق و بیان کیفیت جذبه های آن در همه جا یکسان نیست. تراژدی ساخته فکر لطیف یونانی است و از عهد ارسطو تا امروز بزرگان فضل و حکمت در باب تراژدی مطلب نکته آموز بسیار نوشته اند. یکی می گوید که تراژدی جنگ عقلست با میل ها و شهوتهای انسانی و به عقیده دیگری مایه تراژدی تأثر شدید و عمیق روح شخصیت بسیار حساس در مقابل گرفتاری و مصیبت و عذابهای وجدانی است. در تعریف تراژدی نوشته اند که تراژدی شرح وقایعیست ناگوار و بد عاقبت، هم باعث هول و وحشت می شود و هم موجب رحمت و شفقت. غم نیز از ارکان تراژدی است، اما نه هر غمی. عقیده ارسطو این است که در تراژدی آنچه بر سر بیچاره گرفتار می آید(رنج و درد و عذاب جسمانی و روحانی) باید حاصل عمل او باشد.

هامارتیا

ارسطو در فصل سیزدهم فن شعر، آن هم به هنگام بحث از انواع دگرگونی و بهترین نوع آن، که برانگیزندة ترس و ترحم باشد، به هامارتیا نیز اشاره می کند. پرسش ارسطو این است که مناسب ترین شخصیتی که از این دگرگونی رنج می برد و به خوبی احساسات تراژیک ما را برمی انگیزد کیست. او به روال معمول رسالة خود در جواب روش سلبی در پیش می گیرد؛ یعنی نخست از این بحث می کند که کدام شخصیت ها نامناسب است و آن گاه به بحث از مناسب ترین شخصیت می پردازد. ارسطو تحلیل خود را نخست با این بحث آغاز می کند که: «مردان آبرومند» (یا انسان های خوب وشرافت مند) نباید دست خوش چنین تغییر بختی شوند و از نیک بختی (یا سعادت) به بدبختی در افتند؛ زیرا این نوع دگرگونی نه ترس آور است نه ترحم انگیز، بلکه اخلاقاً «مشمئزکننده» (یا نفرت انگیز) است. الگوی دوم «انسان شریر» ی است که از بدبختی به نیک بختی برسد. این الگو از هر لحاظ با تراژدی ناسازگار است؛ زیرا فاقد همه خصوصیات تراژیکی است که باید از آن برخوردار باشد و حتی نمی تواند موجد همدلی معمولی گردد، چه برسد به ایجاد ترس و شفقت. واقعیت آن است که این الگو می تواند ترس را برانگیزد، اما حق با ارسطو است که می گوید این ترس تراژیک نیست. الگوی سوم انسان شریری است که از نیک بختی به بدبختی درافتد. این ساخت احساسات انسانی (یا همدلی) ما را برمی انگیزد؛ اما موجد ترس و شفقت نمی شود، زیرا ما به کسانی شفقت می کنیم که اسیر رنجی ناسزاوار شده باشند و از آن رو می ترسیم که او را مشابه خودمان بیابیم. باز می بینیم که ملودرام از این الگو برای مقاصد گوناگون بهره برداری کرده است. زمانی هامارتیا را عموماً نقص اخلاقی قلمداد می کردند و «خطای تراژیک» مدتی مدید به کلیشه مشهور نقد ادبی بدل شده بود. نقد نئوکلاسیک هامارتیا را با مفهوم عدالت شعری یا مکافات درخور پیوند داد و آندره داسیه آن را به سه نوع تقسیم کرد: جنایت ادیپ از نوع اول و تا اندازه ای مبتنی بر نوع دوم است، جنایت توئستس، که با زن برادر خود روابط عاشقانه برقرار کرد، از نوع دوم است و جنایت اورستس از نوع سوم. داسیه اشتباه کرئون (پادشاه تب) را ناشی از آن می داند که وی گمان می کرد اودیپوس در جنایات خود بی گناه است، زیرا پدرش را از سر جهل کشت. امروزه ما حق را به کرنی می دهیم و تلاش زیاد منتقدانی از قبیل داسیه را عبث می یابیم که می کوشند برای مثال های ارسطو (اودیپوس و تیستس) به هر قیمت شده گناه یا جنایتی بیابند و آن را به نحوی با عدالت شعری توجیه کنند.

منابع : اینترنت - ویکی پی دیا